به خاطر دارم که یک روز در اردوگاه تکریت مرا صدا کردند و چشمم را بستند و از اردوگاه بیرون بردند. فکر کردم میخواهند مرا به بغداد ببرند. چشمهایم را بستند و تا حدود سیصدمتری بیرون اردوگاه بردند. آنجا صدای افسر بعثی، ستوان عبدالرحیم را شنیدم که گفت: چه کسی به شما گفته چشم ابوترابی را ببندید؟ آنها چشمم را باز کردند. عبدالرحیم مرا محترمانه داخل ساختمان برد. هیچ فرد دیگری آنجا نبود. نشستیم و عبدالرحیم به من گفت: در این ساختمان جز من و تو و خدا، کسی دیگر نیست و من تو را میشناسم که وابستگیات به خمینی و جمهوری اسلامی زیاد است. ما این را میدانیم و مسئله تازهای نیست. من میخواهم که آنچه را که تو از ویژگیهای اخلاقی او میدانی برایم بگویی.او مرتب برایم قسم میخورد که «من قصد درست کردن پرونده برای شما را ندارم».بسم الله را گفتم و آرام آرام صحبت را آغاز نمودم و در مورد حضرت امام مطالبی را بیان کردم. در بین صحبتهایم چند مرتبه به او گفتم: فکر نکن من گزافه گویی می کنم ولی او گفت: من مطمئنم که شما کمتر از آنچه را که هست داری میگویی و عظمت رهبر شما بیش از این حرفها است.از آن پس هرچه ما از شجاعت، صلابت، روحیه سازش ناپذیری با دشمن و عظمت روحی حضرت امام میگفتیم، او با تکان دادن سر تصدیق میکرد و گاهی هم میگفت: من میدانم که رهبر شما کمالاتش به مراتب بیش از اینها است.جلسه ما حدود دو ساعت به درازا کشید. او پس از سه روز مجددا مرا برد و در ادامه جلسه قبل اصرار میکرد تا در مورد حضرت امام برای او صحبت کنم. من نیز در این مورد برخی از ویژگیهای حضرت امام را برای او بازگو کردم و او هم همه را تصدیق کرد. یک بار در اردوگاه موصل، برادران ما را در داخل زندان انداخته و درها را به روی همه بسته بودند. یکی از درجه داران بعثی آن اردوگاه به اسم «مشعل» مرا از بین جمع بیرون آورد و شروع کرد به صحبت کردن. حرف به امام کشیده شد. میخواست به ما بگوید که زیاد پایداری نشان ندهید چون رهبر شما پیر شده و در شرف رفتن است. او میخواست به این صورت به ما زخم زبان بزند و در قلوب ما دلسردی و ناامیدی ایجاد کند.من هم بدون اینکه حساسیت او را برانگیزم صحبت با او را شروع کرم. آرام آرام حرف را کشاندم به حضرت امام به او گفتم: ایشان بی عصا راه میروند و در خانه ورزش میکنند و مطالبی از این قبیل. دیدم که رنگ از چهره نظامی بعثی پرید و گفت: به این ترتیب ما نباید هیچ امیدی به پایان یافتن این جنگ داشته باشیم. اگر خمینی سالم باشد یقینا جنگ ادامه پیدا میکند و کسی هم نمیتواند روحیه او را در هم بشکند.او میخواست ما را دلسرد و مأیوس کند اما خودش آنچنان دلسرد و نا امید شد که میخواست سکته کند. بنده یک ماه قبل از آزادی، در تیرماه سال 1368 حضرت امام را در عالم خواب زیارت کردم که فرمودند: ابوترابی! اسارت تمام شد و همه شما به سلامت به ایران برمیگردید و فرمودند: من از همه شما راضی هستم.خدا را شاکریم که ایشان در پایان زندگی پر برکت و با عزتشان از ملت شریف ما راضی بودند. هرچند که آرزو داشتیم که پس از بازگشت از اسارت آن مرد باعظمت را زیارت کنیم اما این سعادت ما را نصیب نشد و این توفیق بزرگ از ما سلب شد.